شاگرد جلال

یکی از گز ها را گوشه دهانت میگذاری و چند تای دیگر را مجبوری برای خانواده گوشه جیبت بگنجانی . گز ها به انتهای جیب نرسیده اند که می گوید : هر وقت خواستی بخوری قبلش بگذار داخل یخچال تا سفت شوند و بعد بخور. چای هم خودش قصد تلخی داشته باشد، گلاب کلامش مانع می شود. از احوالات کتاب هایش بپرسی می گوید: حال دهخدا خوب نیست. شاهنامه را داده ام جلدش را درمان کنند و فردوسی هر ازگاهی سراغش را می گیرد. مردم از سعدی بی خبرند اما هر که نداند من میدانم گلستانش را اگر با نگاهم سم نپاشم آفت می زند.از پروین می گوید که زنان محله را جمع کرده است به وساطت سیر و پباز.

باید با مردمانی که در هفت شهر عشق عطار نفس کشیده اند و رد پینه دستانشان روی دیوار های کاهگلی افتاده ، نشست و تمامی مسیر را مرور کرد. آنها خوب بیراهه ها را می شناسند. اگر یکی از این مردمان معلم هم باشد مجالش نباید داد و تا می توان باید پای تخته نگاهش داشت و کاری کرد که گچ از انگشتانش جدا نشود. جلال شاگرد که حال به استاد جلال می شناسنش از مردمان همین شهر است. می گوید: اگر باز هم به عقب برگردد حاضر است سختی بیشتر و درآمد کمتری داشته باشد اما باز هم معلم بماند.این همان عشقی است که شهید رجایی از آن سخن می گفت.

نشستن پای درس جلالی که از قضا در کودکی شاگرد جلال دیگری بوده که خسی در میقات نوشته و از جلال استاد می گوید که گفته بود به جای دست ها ذهن هایتان را مسلح کنید، خالی از لطف نیست. معلم بازنشسته ای که عمرش را به مطالعه گذراند و از خزانه معلمی کتاب خرید و به فرهنگ افزود. از این دست معلمان و فرهیختگان بسیارند.

استاد گفتنی های بسیار دارد. از تاریخ ، ادبیات ، از کتابخانه ی شخصی اش و اخلاقی که نه از کسی کتاب می گیرد و نه به کسی کتاب می دهد. اما دست و دل بازی اش را نمی تواند در ورق های کتاب گم کند و کتابخانه هم تاسیس کرده است. از دوربین های عکاسی اش می گوید که هر گاه چشمانش نتوانسته است بنا را با حروف ترجمه کند از لنز آنها کمک گرفته است. عکسی هم از امامزاده پیشوا دارد که سیاه و سفید بوده و داده است رنگ و لعابش داده اند و گنبدش را فیروزه ای کردند و سرو هایش را سبز و به قول جلال استاد "والخ".

قالیچه روی مبل خانه اش، تارش را با تاریخ بافته اند و پودش را با عشق. و به قول امیرخانی در قیدار:" بی بی های ما پای دار قالی حرف هایی می زدند. می گفتند تار و پودی که زن آبستن و زائو ابزار زده باشد، شل و وارفته است . فرشی که پیرزن بافته باشد، گرم است و به درد خواب زمستان می خورد. فرش دختر مجرد ، تیز رنگ است و تند و چشم را می زند. اما همان ها می گفتند که امان از قالی نوعروس و دختر عاشق . نقشش هزار راه می برد آدم را. نقشش غلط است ؛ مرغش سر می کند توی گل و گلش می رود زیر بال و پر مرغ ، اما عوضش تا بخواهی جان دارد..."

و این قالیچه تا بخواهی جان دارد ...


/ 0 نظر / 18 بازدید